- تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 20:06
سرم این روزا به شدت شلوغه، بعضی وقتا هفت و هشت صبح شروع میکنم به کار و وقتی از ازمایشگاه میام بیرون شب شده،یه حال عجیبیه وقتی برمیگردی بیرون و یهو میبینی که خورشید دیگه کلا تو اسمون نیست،یه جور غریبیه زندگی اینجوری با این حالش، خستگی شده بخش ثابت زندگی یه نوسان ارومی میکنه اتفاقا حول خط ثابت خستگی،م...
دکترا - تاریخ: 1398/12/9 ساعت: 14:06
خانوم ایکس عزیز امروز از اون روز های عجیب زندگیه! باور نمیکنم این بخش از زندگیم کم کم داره به تهش نزدیک میشه،انگار همین دیروز بود که بار و بندیلمو بستم و زدم به راه! چهار سال گذشت،من کجا و اون دختری ک
صبح - تاریخ: 1397/11/21 ساعت: 1:40
این روزا کار زیاده و من بی حوصله ام،سرم گرمه بیش تر به غذا درست کردن و کارای آزمایشگاه،بعضی وقتا بزرگترین سرخوشیم اینه که پام برسه خونه و آیرس رو بگیرم تو بغلمو و بچلونم،دراز بکشم کنارش و باهاش حرف بز
stability - تاریخ: 1397/11/21 ساعت: 1:40
امروز دوباره با روانشناسم حرف زدم،همون خانوم هندی جا افتاده،در مورد ذهنم که توش دوباره آشوب شده و خالیه،در مورد دنیام که هی یخ میکنه و داغ میشه و ترک برمیداره،این روزا عصبیم،بی قرار و به هم ریخته،دیرو
ترس،سکوت،تنهایی - تاریخ: 1397/11/21 ساعت: 1:40
خانوم ایکس عزیز، ترس همیشه میتونه داستان ما رو تغییر بده،میتونه تبدیلمون کنه به آدم های تنهایی که پشت سایه ی صورتشون پناه میگیرن و از هم فرار میکنن، فکر کنم برای من ترس از شب بود که اینطوری از این داس
لبخند - تاریخ: 1397/11/21 ساعت: 1:40
خیلی خسته ام،چند شبی میشه که باز نمیتونم بخوابم،ناراحت نیستم حالم حال آدمیه که همه ی زندگیش رو جلوش سوزوندن ولی حس خاصی نداره،نشسته رو به روش،لبخند آرومی روی صورتشه و کنار آتیش زندگیش دستا یخ زدشو گرم
تنفر - تاریخ: 1397/1/6 ساعت: 22:40
خانوم ایکس عزیز سلام! خیلی وقته که از عاشقانه هام برات مینویسم و تو به جفنگیات زندگیم صبورانه گوش میدی!فکر کنم تو تنها کسی هستی که همیشه برای حماقت ها و تجربه های بی سر و ته من وقت داری! اولین بار،اولین نفر رو یادته؟ محمد! یادته وقتی گذاشت و رفت و من و تو مات و مبهوت توی خیال انتظار کشیدیم؟ هنوزم نم...
مرگ - تاریخ: 1397/1/6 ساعت: 22:40
مرگ تنها اتفاقیه که همیشه تازه میمونه،مهم نیست چند بار و کجای دنیا تجربش کنی،همیشه نرم میاد و سنگین روی سینت میشینه،سنگینی مرگ مثل سنگینی بغض بعد از داروهای افسردگیه، انگار تمام وجودت فشار میاره که بیرون بریزه و نمیتونه،نه کلمه ای هست که توصیفش کنه، نه اشکی که از دردش کم کنه! مامان مثل همیشست!همیشه ...
روزمرگی - تاریخ: 1397/1/6 ساعت: 22:40
زندگی هیچ وقت آروم نمیگیره،همیشه یه چیزی هست که نگرانش باشی،همیشه یه چیزی هست که ته دلتو بلرزونه!این روزا با تمام روز هایی که گذشتن فرق دارن،فاطمه ی این روزا به طرز عجیبی آرومه،نمیگم احساساتی نیست،هنوز هم مثل قبل میتونه یه نگاه تمام وجودش رو بلرزونه یا یه نمره ی ناقابل بپیچوندش تو هم یا یه لبخند خشک...
سارا سلام... - تاریخ: 1396/10/1 ساعت: 23:22
هميشه جلسه ي آخر كلاسام حال بدي دارم،بابت تمام اشتباهاتي كه داشتم و تمام چرت و پرتايي كه جاي فيزيك به خورد دانشجوهام دادم و بيش تر از همه ي اين ها دلتنگي براي آدم هايي كه ميرن و ديگه نميبينمشون!باورم نميشه كه دلم براشون انقدر تنگ ميشه،كه بغض كنم و فكر كنم چه قدر حيف كه تموم شد! امروز به ما فكر كردم،...
احترام! - تاریخ: 1396/10/1 ساعت: 23:22
برای جلوگیری از مشکلات و ... و ... ازین به بعد با رمز مینویسم،اگر احیانا کسی خواست بخونه ازم رمز بگیره دلم نمیخواد اینجا رو ببندم چون یه بخش بزرگ و پر از بالا و پایین از زندگی منه!
طوسي! - تاریخ: 1396/10/1 ساعت: 23:22
همون روز هميشگي!
يلدا - تاریخ: 1396/10/1 ساعت: 23:22
يلدا خانوم ايكس عزيز فكر ميكنم اين خود سانسوري ديگه كافيه،انقدر زمان گذشته كه احساس كنم محقم آزادانه براي تو بنويسم،امشب شلوغ بود،پر از آدم هايي كه حضور من براشون معنايي نداره و احتمالا حضورشون براي من فقط فرار ازين تنهايي بي در و پيكر و بي انصافه، ايكاش اينجا،اين آخر شبي كنارم بودي،وقتي سيگارم رو ت...
طلاقا - تاریخ: 1396/8/5 ساعت: 13:36
پاییز بود،16 آذر زیر بارون نگات کردم ،چه قدر قشنگ بود اولین لحظه ها،اولین نگاه ها و ...چهار سال پیش!امروز 30 اردیبهشت انتهای عشق ما فقط یک جمله بود! زوجتی...طلاقا استغفرالله...رجعا...!چه ساده است انتهای راه!پشت هم سیگار آتیش میزنم!پشت هم!نفسم شماره ش
آه،آه،آه - تاریخ: 1396/8/5 ساعت: 13:36
آه،آه،آه معتاد دود سيگارم شدم،نه دودش اين كه تنها چيزيه كه اين روزا به هم ريختگي ذهنمو آروم ميكنه،ميگه "تو كه مشكلي نداري با اين قضيه كنار اومدي منم كه دارم له ميشم"،ميخندم به پهناي صورت. كي ميفهمه حال اين بغل به بغل شدن توي خاطرات رو؟كي درك ميكنه چ
حیوون سیاه خونگی - تاریخ: 1396/8/5 ساعت: 13:36
تمام مدت فقط و فقط یه جمله توی ذهنم میپیچه "یو پول د تریگر!" یکی از آهنگ های علیرضا قربانی رو پلی کردم و گوش میکنم از همون آهنگ های همیشگی این روزهاست،همین زندگی،من ریکورد خودکشی دارم،من افسرده ام،افسردگی من مال امروز و دیروز نیست،داستان یک عمره،تقری
سیه گیسو - تاریخ: 1396/8/5 ساعت: 13:36
خانوم ایکس عزیز این روزا فقط من و توییم که حال هم رو میفهمیم،دنیا جای پیچیده ایه برای آدمی مثل من،خسته شدم از این که یه نفر تو مغزم هی تکرار میکنه "من افسرده ام" هر بار انگشتامو محکم میکنم تو گوشمو میگم اوهوی با تو ام خفه شو،من هیچ گوهی نیستم اصلا،بع
مامان - تاریخ: 1396/8/5 ساعت: 13:36
خانوم ایکس عزیزم سلام! این روز ها دنیا سر شئخی رو با من باز کرده، حقیقتا زندگی هجمه ی احمقانه ی تمام مشکلات بی سر و ته و مسخره ایست که حتی جرات نمیکنم جدی بگیرمشان و همین بازی ذره ذره مرا از درون میشورد و نیست و نابودم میکند. این روز ها برای خودم غری
بابا! - تاریخ: 1396/8/5 ساعت: 13:36
خانوم ایکس عزیز! امروز روز عجیبی بود،خیلی عجیب!بعد از 24 سال،دقیقا 24 سال تمام،برای اولین بار بابا بهم گفت که دوستم داره؟باور میکنی؟گفت به من افتخار میکنه،گفت باور داره که من از همشون موفق تر میشم یه روز و بهم اعتماد داره، خانوم ایکس عزیز نمیدونی چه
کراش - تاریخ: 1396/8/5 ساعت: 13:36
امروز یه نگاه یه کم دقیق تر به پسری کردم که چند وقتیه روش به قول این غربیا کراش دارم کردم،موهای خرمایی نسبتا تیره،پوست سفید و عینک مشکی و این روز ها سوییشرت خاکستری،اینجور موقع ها انگار دنا یهو دست میندازه و مچ آدم رو محکم میگیره، چه قدر هنوز درگیر