معتاد دود سيگارم شدم،نه دودش اين كه تنها چيزيه كه اين روزا به هم ريختگي ذهنمو آروم ميكنه،ميگه "تو كه مشكلي نداري با اين قضيه كنار اومدي منم كه دارم له ميشم"،ميخندم به پهناي صورت. كي ميفهمه حال اين بغل به بغل شدن توي خاطرات رو؟كي درك ميكنه چند هزار بار به وان حموم و تيغ و غرق شدن فكر كردم،به قرصاك كه دست نيلوفره به انواع و اقسام مسموميت ها و اين روزاي اخير حتي ته ذهنم به خودسوزي،حال بدم شناوره توي زندگيم دقيقا مثل لكه هاي سرخوش و مشكي كه توي هواي ذهنم پرسه ميزنن،بهم ميگه تو لاشيي روي همه تراي ميكني و من بغض ميكنم،ميگه فكر كردي بقيه بفهمن ديگه باهات رفت و آمد ميكنن؟خندم ميگيره ازين بازي بقيه،بقيه...بقيه هنوز از ريكورد خودكشي من ميترسن!آهاي عوضيا من حداقل جسارت تموم كردن كصافطي كه توي مغزم بزرگ و بزرگ تر ميشه و خوره ي روزمرگي احمقانم شده دارم،دقيقا مثل يه موجود جزامي كه فقط توي خودش ميپيچه،حالم داره به هم ميخوره از احةالات مغزم كه دقيقا مثل حس دم ارضا شدنه،دقيقا اونموقع كهرسيدي تهش ولي تموم نميشه توي اون حس بين اومدن و نيمدن لحظه اي كه دلت ميخواد داد بزني،جيغ بكشي و خلاص شي و احساس آرامش كني و طرف ميكشه بيرون و دوباره از اول!من ميخوام زندگيمو،احساساتمو،لحظه هامو بالا بيارم و جيغ بزنم و رها شم و گير كرده!دقيقا مثل وقتي كه دستتو ميذاري لاي پاهاتو با تنت بازي ميكني و نزديك ميشي بهش و تهش يه افسوس و افسردگي عجيب با تك تك لحظه هاي ارضا شدنت ميپيچه توي تنت!