خرید بک لینک
خانوم ایکس عزیز! امروز روز عجیبی بود،خیلی عجیب!بعد از 24 سال،دقیقا 24 سال تمام،برای اولین بار بابا بهم گفت که دوستم داره؟باور میکنی؟گفت به من افتخار میکنه،گفت باور داره که من از همشون موفق تر میشم یه روز و بهم اعتماد داره، خانوم ایکس عزیز نمیدونی چه حس عجیبیه،برای اولین بار پر شدن این جای خالی،شنیدن این که واقعا دوستت داره،آدمی که همیشه احساس کردی هیچ وقت توی زندگیش جایی نداشتی!وسط دانشگاه راه میرفتم و هق هق گریه میکردم،هیچ لحظه ای تو زندگیم انقدر شیرین نبود که نتونم جلوی اشک هامو بگیرم،که نذارم بچکن روی گونم و سرازیر بشن روی زمین خاک گرفته ی این شهر کویری پر از تنهایی! باورم نمیشه که برای اولین بار با هم حرف زدیم،برای اولین بار به هم گفتیم چه قدر جای خالی همو احساس میکنیم و با این همه فاصله،با این همه دلخوریی که قورت دادیم،هم رو دوست داریم،که دوستم داره!دلش برام تنگ میشه و نبودنم آزارش میده!انگار همه ی زندگیم منتظر بودم که بابا بغلم بگیره و بهم بگه که دوستم داره،بهم بگه من یه دونه دخترشم،گفت ضعف داشته که نتونسته تا حالا اینو بهم بگه،گفت میخواسته مستقل بارمون بیاره که اذیت نشیم تو روزای سخت بزرگسالی!خانوم ایکس باورت میشه بهم گفت براش خیلی مهمم؟گفت بهم افتخار میکنه!

چه قدر دلچسب شنیدن این حرف ها بعد از 24 سال انتظار و تنهایی و جدایی!

دلم میخواد برم داد بزنم،سر دنیا و بگم از امروز دنیای من فرق داره از امروز من چیزی رو دارم که همه ی عمر آرزوشو داشتم حتی اگر به قدر چند دقیقه بوده باشه این سرخوشی ابلهانه!

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم مهر ۱۳۹۶ساعت 13:31 توسط خانوم ايكس |

برچسب: نویسنده: یاسین زارعی‌نیا تاريخ: جمعه 5 آبان 1396 ساعت: 13:36

صفحه بندی