خانوم ایکس عزیز امروز از اون روز های عجیب زندگیه! باور نمیکنم این بخش از زندگیم کم کم داره به تهش نزدیک میشه،انگار همین دیروز بود که بار و بندیلمو بستم و زدم به راه! چهار سال گذشت،من کجا و اون دختری که بار و بندیلشو بست کجا؟
تموم شد! امروز از پروپوزالم دفاع کردم،کم مونده برسم ته راه، دلم گرفت که مامان اینا نبودن، باورت میشه انقدر زود همه چی عوض شد؟ خندیدم،مست کردم،تک تک ادم ها رو بغل کردم! ولی الان آخر شب فقط دلم گرفته، دل تنگ خونه ام، دل تنگ آدمایی که دلم میخواست ذوق رو توی چهرم ببینن...
ساقی به دست باش که این مست می پرست
چون خود زپا نشست و هنوزش خمار توست
برچسب:
نویسنده: یاسین زارعینیا